از دست خودم خیلی خیلی عصبانیم. هنوز یادمه روزی رو که مرجان بهم گفت: امین این کار رو نکن!
ولی من دیدم دلم قبول نمی کنه یکی که داره میاد این مملکت و غریبه آواره بخواد بشه؛ دستش رو گرفتم، بهش جا دادم، همه نکات و ریزه کاری ها رو بهش یاد دادم؛ همه جا با من اومد ولی این آخر حرفی زد که هنوز باورم نمی شه!!!
انگار این مردم بهشون خوبی نیومده!
فقط می تونم بگم در دل من زخم بزرگی بر جا گذاشتی، برو و ببین که دنیا چه حسابی با تو خواهد داشت.
همیشه چرخ روزگار این طور نخواهد چرخید.
اصلا دلم نمی خواد در این باره بیشتر حرفی بزنم، فراموش می کنم
——————————-
چند وقتیه با دوستان بلاروسی ام تور دوچرخه سواری رو دور استکهلم شروع کردیم؛ تا حالا دو تور رفتیم که اولی 25 کیلومتر رکاب زدیم و دومی 35-40 کبیلومتر.
دیروز کلی توی آفتاب سوختم!!
دوچرخه سواری در استکهلم را خیلی دوست دارم، مسیر های مخصوص دوچرخه؛ جنگل ها و مناظر زیبا و …
همه چیز عالی بود




بازهم همون حکایت همیشگی نمک خوردن و نمکدان شکستن ؟!
آدم واقعاً برای بعضی ها متاسف می شه که باعث می شن دیگه کسی هوس کمک کردن به سرش نزنه .
———————
امین: من که حالا می فهمم ایرانی ها چرا اینجا اینقدر جدا از هم زندگی می کنند و اگر هم رفت و آمد داشته باشند خیلی خیلی محدود است. اینجا آدم درس های بسیاری می گیره. ولی این درس رو خیلی برام گرون بود. مخصوصا که آخرش رو اول مرجان بهم گفته بود.
شاد باشی
من با اینکه هر دفعه بها میدم، باز هم احساساتی میشم ولی خوب دو بار آخر بد جوری زخمم را تازه کرد…من نمیفهمم چه عادتی که واستن توی جمع چشمشون را ببندند و دهنشون را باز کنند، براشون هم فرقی نمیکنه کجا هستند ولی آخر بی ابروری و بی چشم و رویی هستند. البته همه نه! باید گفته بشه همه نه! ولی اینقدر اینجا این زخم طول میکشه که خوب بشه که آدم یکی دیگه را میبینه دیگه نمیتونه اجازه نده تجربههای قبلی اثری توی رفتارش نداشته باشند. میدونی ما مردمان نمک نشناس و پر توقی هستیم.
————–
امین: من که دیگه خسته شدم.
سعی می کنم از این به بعد کمتر با ایرانی ها کاری داشته باشم.
تازه می فهمم اون دختری که روز اول دانشگاه استکهلم دیدم حق داشت.
شاد باشی
همه اینها تجربه است. نمی دونم چرا تعداد اینجور ادمها بسیار زیاده. فرهنگیه؟؟؟ زبل بازیه؟؟؟
حالا راستش را بخواهی من دارم این خصلت را تو کره ای ها هم می بینم ولی خیل خیلی خفیف تر
————————-
امین: فکر می کنن زبلند؛ من یک سری دوست بلاروسی دارم؛ اونها خوبند.
خیلی از ملیت ها این مشکلات رو دارن متاسفانه و ایرانی ها در این خصوصیت تنها نیستند ولی قطعا گل سر سبدند
شاد باشی نگاهی نو عزیز
سلام بر امین خان خارج الدوله
میدونی آقا
یه مشکلی که همیشه هست اینه که ایرانی جماعت دور از جون شما و بچه های خوب وبلاگستان و آدمای خوب ( آخه میخوای یه حرفی بزنی میترسی به یکی بالاخره بر بخوره ) این قضیه بوقلمون صفت بودنش خیلی بده
یه جمله ای خوندم یه جایی که میگفت خائن تر از یارانی به خودش , خودشه
و حالا میشه گفت خائن تر از ارانی به هموطنش هم خودشه
و اینه که آدم رو میسوزونه
آقا خیالت تخت
یه جوری پس میده این کارشو که باورت نمیشه
میگی نه
نیگاه کن
—-
آقا زمان دوچرخه سواری جای مارو هم خالی کن
بسی خوش به حالت
اینجا دیگه نه حسش مونده نه هوای پاکش
موفق باشی امین خان
موفق
فعلا
شادزی
————-
امین: سلام شروین جان
والا آدم خوب هم هست ولی خیلی خیلی کم هست.
اینجا آدم کم کم یاد می گیره که زندگی خودش رو بکنه و زیاد نخواد دلسوزی کنه چون بد چوبش رو می خوره. ولی خوب این هم شاید باید بگذره و تجربه بدی نیست.
هوای اینجا الان عالیه؛ همیشه یاد این بیت می افتم:
گدا چرا نزند لاف سـلـطـنـت امروز که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت چمـن
شاد و موفق باشی
بهت گفتم سینی فر رو یه بار همونجوری کثیف ببر بذار وسط تختش حالش جا بیاد.


حالا به گمانم کار از سینی و این حرفها گذشته اینجوری که میگی.
من بعداز بیست سال اینجا زندگی کردن هیچ دوست ایرانیای ندارم، فکر میکنی دلیلش ممکنه چی باشه؟
———–
امین: سلام اس جان
خیلی دل می خواست ولی خوب این کارها از من بر نمی آد
دیگه الان که دارم می نویسم توی خونه خودم نشستم
تنهای تتها
گفتی دوچرخه سواری از امروز یعنی دیروز که از دست کنکور خلاص شدم می خوام برم دوچرخه سواری! خیلی حال میده ولی جاهای سرسبز
———-
امین: خوش بگذره
من که این دوچرخه عملا شده وسیله حمل و نقل ام