امروز دوست دارم بنویسم، نه تنها از فرق ها، بلکه از احساس ها، دیده ها و نادیده ها.
وطن و غربت دو واژه ای است که تا پای از میهن بیرون ننهاده ای برایت غریبه اند. خانواده واژه ای است که تنها شنیده ای و جایگاه آن تا هنگامی که از آن دور نباشی برایت واژگان دیگری را معنی می کند.
دوست استعاره ای است که کمتر شباهت با آنچه می جویی پیدا می کند. این سو و آن سو نیز ندارد.
زیباترین کلمات از نگاه امروز من: مادر، پدر، وطن، عشق و دوست.
البته واژگانی چون غربت، تنهایی، سکوت و خلوت نیز در اینجا پر رنگ تر از قبل می شوند و گاه و بیگاه وجودت را به چالش می کشند.
نمی دانم آن بهتر است یا این! معیار سنجش، اشتراک ندارد و مقایسه این دو سخت ناممکن
اما می دانم که این قصه حتی خواب های مرا نیز تغییر داده است. دیگر در سکوت تنهایی نیمه شب خود، با رییس خود دعوا نمی کنم؛ بجای آن بر سر سفره مادر می نشینم و شبی مهمان کوفته، نیمه شب دیگری آبگوشت و نان سنگگ و پریشب بود که طعم حلیم را بیاد آوردم. آنقدر طعم غذا ها در خواب واقعی می شود که شاید مزه آن بیشتر از زمانی که آنرا می خوردم در دهانم باقی می ماند!
نگاه های ما / رویاهای ما / لذات ما و انتطارات ما ، اندک اندک تغییر می کند. اما من از تنهایی سکوت خویشتن بیزارم!




ای بابا!!
تو هم درد غربت گرفتی؟؟
————–
امین: همه دارند؛ کم و بیش هست؛ شاید کسی بگوید و شاید دیگری نه؛ اما از آنجا که همه چیز را می نویسم؛ این را نیز نوشتم
سلام امين جان بعد از حدود دو هفته وحشتناك درگيرى امروز وقت كردم كمى وبگردى كنم اول براى پست قبليت ميذارم كه فقط يك لحظه تصور كن با چنين آدمى بخواهى زندگى كنى همسر من هم دكترا داته خودت هم مى دونى امكان نداره در رو نكوبه به هم و امكان نداره موقع عطسه دستمال دستش بگيره ، ما بقى قصه رو خودت احتمالا بهتر از من مى دونى ، كلمه غير قابل تحمل بهترين چيزه:)
از همه بدتر اخيرا دارم مى بينم اين جور آدم هاى به اصطلاح خودشون RELAX و به نظر من بى ملاحظه داره زياد و زياد تر ميشه و زندگى رو غير قابل تحمل مى كنه.
و اما اين پست جديدت، كاملا درست ميگى كه حتى روياهاى آدم هم تغيير مى كنه و روابط هم معانى ديگرى پيدا خواهد كرد، هميشه آرامش داشته باشى و شاد و سلامت باشى.

———————
امین: سلام مرجان جان؛ بابا از این ورا
یعنی من خیلی الان دلم برات می سوزه؛ این جور جماعت رو تحمل کردن خیلی سخته چه برسه برای یک عمر!
آره همه چیز کم کم تغییر می کنه؛ البته توی این پست من منظورم این نبود که می خوام بر گردم؛ بیشتر نوعی بیان واقعیت بود
خوش باشی و سالم
من هم الان دو ساله که از خانوادم دورم تازه دارم دلتنگ میشم ! البته وضع من متفاوته من ایرانم و اونها رفتن بیرون . واقعا الان شبها خواب زندگی خانوادگی رو میبینم وقتی از سرکار برمیگردم دلم میخواد مامانم خونه باشه………
————–
امین: آره کم کم آدم خواب میبینه
سلام امین خان
میدونی
نمیتونم بگم درکت میکنم
چون هنوز اینجام
ولی فکر میکنم آرامش اونور به خیلی چیزهای اینور بدون آرامش ارجحیت پیدا میکنه
ولی خوب
خانواده چیزیه که نمیشه تکرارش کرد
موفق باشی
فعلا
شادزی
————–
امین: سلام شروین جان
والا همیشه هم اون آرامش نیست؛ ولی خوب نسبت به ایران که هیچ وقت نیست این قضیه اینجا خیلی بهتره
شاد و سلامت باشی
چه خوب نوشته بودی امین. انگاری همه حرفهای خودم بود. فقط اون قسمت زیباترین کلمات، مال من مادر رو توش نداره. همون پدر، وطن، عشق و دوست هست فقط برای من.
—————
امین: سلام اس عزیز
ممنون؛ اتفاقا وقتی به تو فکر می کردم؛ می گفتم که اس متاسفانه این قسمت رو نداره!
من که خوردم توی امتحان ها و یک سرماخوردگی ویروسی هم گرفتم که امیدوارم زیاد تاثیر بد نگذاره.
شاد و سلامت باشی
امیدوارم زودتر بتونی بیای ایران و پدر و مادرت رو ببینی تا این درد غربت کمتر اذیتت کنه! البته بعدش حتما برگرد سوئد تا درد بدتر از غربت یقه ات رو نگیره!!!!
——————–
امین: شاید سال بعد بیام
خیلی زیبا نوشتی
————
امین: مرسی نگاهی نو عزیز