سفر خوبي بود؛ هوا نسبتا خوب و سفر آرام. سه شنبه بعدالظهر ساعت 7 رسيديم؛ هوا عالي بود و ما هم رفتيم دريا. چهارشنبه صبح من به تنهايي عازم جنگل سي سنگان شدم؛ قسمتي از جنگل را جاده كشيده بودند تا مسافرين در آنجا چادر بزنند و از جايي به بعد منطقه حفاظت شده بود؛ من در امتداد منطقه حفاظت شده پيش رفتم؛ در جاده اي خاكي كه گويا براي احداث مسير برق ايجاد گشته بود؛ 1 كيلومتري كه داخل رفتم به منطقه حفاظت شده رفتم تا ببينم جنگل چه بوده و چه شده است. جنگلي بسيار انبود كه به سختي مي توانستم پيش بروم و البته با انبوهي از تارهاي عنكبوت؛ تمامي سنگ ها مملو از خزه به طوري كه تنها سنگ خزه نگرفته واقع در مسير من نظر مرا به خود جلب كرد؛ كف جنگل پوشيده از باقي مانده چوب تنه درختان بود و خاك پيدا نبود. آنقدر رفتم تا به يك عنكبوت كه به اندازه يك سوسك بود رسيدم و همانجا تصميم گرفتم برگردم J
هنگام بازگشت وقتي به همان جاده خاكي رسيدم؛ منظره اي باور نكردني جلوي من بود؛ كف جاده پوشيده از زباله بود؛ ما چه بر سر محيط زيست آورده ايم؟ هنگام بازگشت تنك بودن قسمتي كه مردم در آن بودند بيشتر برايم خودنمايي مي كرد. بعدالظهر را در ساحل قدم زدم و به عكس گرفتن پرداختم؛ 5 شنبه بعدالظهر را نيز به شنا كردن گذراندم و صد البته آدم تا جايي كه مي تواند بايد در دريا به جلو برود
راستي ميوه ها چقدر خوشمزه وشيرين بودند؛ احساس كردم هرگز چنين ميوه هاي خوشمزه اي نخورده بودم؛ بلال ها كه عالي؛ مخصوصا به پيشنهاد مرجان روش ليمو ترش و فلفل سياد زدم كه عالي شد اين هم از عكس ها: (راستي چون عكس زياد مي خوام بذارم مجبور شدم كوچيكشون كنم)
پ.ن: چقدر زيبا بود اين داستان سپنتا






























خوشحالم که خوش گذشته
به ما هم خیلی خیلی خوش گذشت ما سمت بابلسر بودیم البته قبلش سمت گدوک بودیم و جای کسایی که بارون دوست دارند حسابی خالی بود. راستی اگه بارون نداشتیم تو این 3 روزه چی می شد. خیلی جالب بود مخصوصا رفتیم شورمست و جنگلهای بهمنو و البته اینکه چون دریای خزر رو برای شنا دوست ندارم شنا نمی کنم اگه بیچ و دریاهای خارج از ایران رو بریم عمرا پامون رو تو دریای ایران بگذاریم فقط باید نشست و تماشا کرد. مثل سواحل زیباکنار، چمخاله و …. مخصوصا اگه کمی نم بارون همراه داشته باشه. من هم عکسهای زیادی از شمال گرفتم مخصوصا از بارونی که تو آب می افتاد واقعا بقدری هر دو شب (4 و 5 شنبه) بارون بارید که شب با لباس گرم و پتو باید می خوابیدیم.
همیشه خوش و شاد باشین.
————————-
امين: خوب خوشحالم كه به شما هم خوش گذشت
شاد باشي
به به به چه عكس هاى خوشگلى، اون پروانه هاش با اون رنگاشون منو كشته، خوشحالم كه خوش گذشته اما كلا اين اصلا كار قشنگى نيست كه آدم تنها بره تو جنگل اونم تو شمال، مى بايست از قبل فكر اينجاش هم ميكردى يك پرى روى حورى صفت هم همراهت مى بردى باهم بلال تند گاز ميزدين. گذشته از شوخى عكس ها خوشگلند خيلى
شاد باشى
—————-
امين: واقعا ها؛من پري مي خوام
نمي دوني من چه عرقي ريختم تا از اين دو پروانه عكس بگيرم؛ كلي ملخ اونجا بود؛ يواش مي رفتم تا به پروانه ها نزديك شم؛ اين ملخ ها مي پريدند؛ پروانه ها فرار مي كردند؛ خلاصه دهني از ما سرويس كردند اين ملخ ها
شاد باشي
امین جان خوش به حالت، دلم واسه یه مسافرت و شمال رفتن و توی جنگل های شمال پیاده روی کردن، حسابی لک زده.
——————–
امين: سلام پيمان جان
واقعا جات خالي؛ من از جنگل خيلي لذت بردم؛ فقط عنكبوت ها كمي اذيت كننده بودند
شما هم جاي ما رو توي جنگل ها و رودخانه هاي قشنگ كانادا خالي كن
شاد باشي
جاي ما رو هم خالي ميکردي
—————————–
امين: پر جان جات واقعا خالي بود
پروانه ها تصویرشون معرکه بود.
اون همه زبالههههههههههههههههه واقعا شرم اوره مگه اونجاها سطل زباله نگذاشتن؟؟؟؟؟
تصاویرت خیلی خیلی خوب بود. ممنون. دلم جنگل خواست
————————–
امين: مرسي نگاهي نو جان
والا منم نمي دونم چرا اونجا اونهمه زباله بود؛ هر چي هم فكر كردم عقلم به جايي نرسيد ولي پر از بطري آب خالي و .. بود
بابا شما كه اونهمه جنگل سرسبز داريد
عكس ها خيلي قشنگ بود، اما زباله ها به همون اندازه شوك آور. يعني واقعاً اين زباله ها هيچ حساسيتي براي كسي ايجاد نمي كنه؟ يعني واقعاً ما اينقدر دوست داريم تو زباله زندگي كنيم كه اينجوري مي كنيم؟
——————-
امين: دقيقا موافقم؛ جاي بسي تاسف داره