خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

 

دبستان بودم؛ تقویم جیبی قدیمی ای پیدا کردم و عکسی روی آن بعد از عکس خمینی بود، از مادرم پرسیدم که این عکس کیست؟ مادرم گفت: عکس آیت الله منتظری است. ولی تو نباید این تقویم رو جایی ببری و مبادا درباره این فرد صحبتی جایی بکنی؛ آن روز بود که مادرم به زبان ساده برایم توضیح داد که منتظری که بود و چرا حکومت با او مشکل پیدا کرد و چرا سعی می کنند او را خراب کنند.

راهنمایی بودم؛ در مدرسه مفید درس می خواندم. شاهد بی لطفی های بسیار از سوی مردم به این انسان بزرگوار که قاطعانه جلوی خمینی ایستاده بود و از حق انسانیت دفاع کرده بود بودم ولی همیشه جمله مادرم باعث می شد که حرفی نزنم؛ کلا در دفاع از این شخصیت بزرگ؛ من که هیچ گاه زبانم را از گفتن حق نگاه نمی داشتم، بخاطر توصیه مادرم سکوت اختیار کرده بودم.

دبیرستان بودم؛ در مدرسه ای که اگر از مدرسه مفید بیشتر مذهبی نبود، کمتر نیز نبود درس می خواندم. آنجا نیز همان ماجرا بود.

سال سوم دبیرستان بودم؛ با چه ذوق و شوقی برای خاتمی تلاش کردم و بالاخره پیروزی را به چشمان خود دیدم.

چند سال گذشت؛ وزیر فرهنگ خاتمی قصد داشت به ملاقات منتظری برود؛ ولی او قبول نکرد و در جواب او گفت: هر گاه همه مردم توانستند به دیدار من بیایند؛ شما هم می توانید؛ پس از آن بود که با تلاش خاتمی، حصر خانگی این آزاد مرد به پایان رسید.

انتخابات شد، 25 خرداد شد و من با جریان خروشان ملت که فریاد ازادی و دیکتاتور ستیزی سر داده بودند همصدا شدم؛ دوباره صدای ازادی بخش این آزاد مرد، گرما بخش جنبش آزادی بخش و دیکتاتور ستیز مردم شد. گرچه گهگاهی نوه هایش را دستگیر کردند ولی او کسی نبود که سکوت کند.

امروز از خواب بلند شدم، اول ایمیل هایم را چک کردم، دوستی از ایران بهم تسلیت گفته بود، به سرعت ایمیل را باز کردم، برایم کمی دلهره آور بود ایمیلی با عنوان تسلیت؛ دیدم که او درگذشت.

به یکباره تمام خاطره های سه دهه از جلوی چشمانم گذشت؛ متاسفم که نمی توانم در مراسم خاکسپاری ات شرکت کنم چون در ایران نیستم ولی از تو ممنونم که همیشه بر سر حقانیت ایستادگی کردی. به من یاد دادی، در آن هنگام که اگر تنها چند ماه سکوت اختیار می کردی به رهبری ایران می رسیدی؛ تو از حقیقت جلوی خمینی دفاع کردی؛ مردم برایت جک ساختند ولی تو همیشه همانند یک آزاد مرد ایستادی.

روحت شاد

پ.ن 1: الان که می نویسم هنوز صدا و سیمای جمهوری اسلامی خبر درگذشت را در سایت خود اعلام نکرده است؛ خیلی برایم جالب هست که حتی از اعلام خبر فوت او هم می هراسند.

پ.ن 2: خیلی ها می گویند چرا منتظری ساکت نماند تا چند ماه بعد مقام رهبری را بگیرد و بعد به اصلاح امور بپردازد. جواب بسیار ساده است، موضوع کشتن انسان های بیگناه بسیاری بود؛ چگونه می توان در مقابل چنین جنایتی برای رسیدن به قدرت سکوت کرد؟ آری، به راستی آزاد مرد بود.

پ.ن 3: امروز با این خبر خیلی ناراحت شده ام؛ نیستم تا 3-4 روز که جواب کامنت ها رو بدم. یک سفر دارم میرم آلمان، برای همتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

مرد کور

 امروز ایمیل جالبی گرفتم که بدم نیومد اون رو به عنوان یک پست اینجا بنویسم:

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است …. لبخند بزنید

پ.ن: امروز اومدم می بینم قیافه وبلاگ بهم ریخته؛ یکی نیست به این وورد پرس بگه بابا اگه اشکالات وبلاگتون رو درست می کنید باید یک ایمیل بزنید به ملت اطلاع بدید که خدایی نکرده سکته نکنن ;)

ابی

 

خوب دیشب رفتم کنسرت ابی :)

به غیر از دو تا دعوا که بین دو تا آدم مست و یکیش هم آدم بی شعور رخ داد بقیه چیز ها عالی بود؛ برخلاف اونچه شنیده بودم ابی خیلی مایه گذاشت و تقریبا 3 ساعت و نیم خوند و دوباره بهم ثابت شد که صدای ابی هنوز هم رقیب نداره!!!

شبی به یاد ماندنی بود و من هم چسبیده به سن بودم :D

جای تک تکتون خالی بود ;)

این دختر هم دختر ابی هست که اومد بالا و یک ترانه همراه ابی بود؛ البته ترانه رو ابی تنها خوند ;)

خسته ام

همیشه فکر می کردم در مقابل تنهایی خیلی مقاومم و تنهایی رو سخت ترین مانع در راه می دیدم
ولی امروز فهمیدم بعضی موقع ها؛ تنهایی بهتر از با فرد دیگری بودن است.

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد

دلم برای تنهایی خودم تنگ شده، همیشه به خودم نهیب زده ام که هیچ انتظاری از هیچ کسی نداشته باشم ولی نمی دانم چرا باز برخی مواقع می شود که به خود گوش نمی دهم! البته ضربه اش را نیز می خورم. این روزها دلم برای تنهایی خودم تنگ شده، شاید طوری برنامه ریزی کنم که تا مدتی تنها باشم؛ تا مدتی نشنوم بانگی …

برای من مهم نیست که علاقه من را به دانستن چیزی جلب می کنید و بعد آنرا از من پنهان می د ارید که من همانند کودکی در جستجوی دانستن ان به دنبال تان بدوم، ولی برایم مهم است که مرا احمق فرض نکنید.

ببخشید این پست رو با اعصاب کاملا خرد نوشتم. ولی اتفاقی که افتاد باعث شد که دور تمام هم دانشگاهی هایم را خط بکشم و بیخود خود را معطل جماعتی دغل نکنم.

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

پ.ن: اس عزیزم؛ توصیه ات به شدت جواب داد

فکر کنم مشکل از همون قضیه بود؛ حالم خیلی بهتره

مرسی

کنسرت ابی

می خوام ماه بعد برم کنسرت ابی :D

من همیشه عاشق ابی بودم؛ البته می دونم دیگه نباید زیاد انتظاری ازش داشته باشم که تو کنسرت خیلی مایه بگذاره چون سنش از این چیزها گذشته ولی خوب حداقل خوشحالم که یک بار هم که شده شانس رفتن به کنسرت ش رو پیدا کردم

یه تخفیف دانشجویی هم بهمون دادن که بلیط 295 کرون ای رو 195 تا خریدیم :)

جای همه خالی

ضمنا امروز این عکس قشنگ رو هم تو فلیکر دیدم :D

پاییز

IMG_2252

این عکسی هست که امروز از قسمتی از مسیر خانه به دانشگاه گرفتم

من عاشق این بوته ها هستم مخصوصا در پاییز؛ انگار که خود خدا با حوصله نشسته همشون رو تک به تک با مداد رنگی نقاشی کرده

کاش درختان و بوته ها اینقدر برگ داشتن که هر روز برگ هاشون رو زمین میریخت

من واقعا این لحظات را دوست دارم

هالوین

happy_halloween_by_wrednawiedzma

امروز رفتم فروشگاه ایکا که خرید کنم، دیدم کلی تخفیف گذاشتن برای شکلات ها؛ منم که خر کیف شدم و کلی شکلات خریدم. توی مغازه گروسن بودم که دیدم یک نفر داره با دوستش درباره هالوین صحبت می کنه. اومدم خونه؛ از هم خونه ایم که یک پسر فرانسویه پرسیدم هالوین کی هست؟ گفت سوال خوبیه، فک کنم اخر اکتبر میشه. گفتم ملت چیکار می کنن؟ گفت بچه ها لباس های ترسناک و عجیب می پوشن و میرن در خونه ها رو می زنن و شکلات و شیرینی و .. می گیرن.

خلاصه همین چند لحظه پیش دو تا دختر کوچولو که لباس های جادوگر ها رو پوشیده بودند و خیلی خوشگل شده بودند اومدن در زدن و من هم یک شکلات بهشون دادم؛ البته تو سبدی که همراهشون بود موز، پول و … هم میشد دید ;)

این هم اولین تجربه از هالوین ;)

————————————

پی نوشت:

هرچند در نام این جشن از روز مقدس مسیحی All Saints برآمده اما اعتقاد بر آن است که ریشه این جشن به سنتی در فرهنگ قوم اروپایی سلت بازمی گردد که در چنین روزی و در جشنواره ای با نام Samhain پایان “روزهای روشن” (تابستان) را جشن می گرفتند.

سلت ها معتقد بودند در این روز مرز میان این دنیا و دنیا های دیگر به نازک ترین حد ممکن می رسد و موقعیت برای راندن ارواح بد به جهان های دیگر فراهم می شود.

از این رو هالووین به شکل جشنواره مردگان درآمد که مردم با پوشیدن لباس های ترسناک سعی در دور کردن ارواح بد دارند.

همچنین سلت ها شلغم های بزرگ را از درون خالی می کردند، آن را به اشکالی وحشتناک در می آوردند، پشت پنجره ها قرار می دادند تا ارواح از خانه آنها دور شود.

منبع: بی بی سی فارسی

http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/11/091101_ba-halloween.shtml

عشق

Chemical_basis_of_love

امروز می خواهم درباره موضوعی بنویسم که اعتقاد دارم در فرهنگ ایرانی به درستی درک نشده و جا نیافتاده است.

شاید فرهنگ ایرانی کلمه نامناسبی برای موضوع باشد، شاید فرهنگ اسلامی کلمه ای صحیح تر برای این امر باشد.

موضوع از این قرار است که وقتی پسری به دختری علاقه مند می شود و به وی اظهار علاقه می کند، دختر خانم فکر می کند که حالا باید کاری کند که پسر نشان دهد که واقعا عاشق اوست. در اینجاست که باید فاتحه اون رابطه رو از همون ابتدا خوند، به فرض که دختر خانم قصه ما گفت که مثلا فلان پسر از من خوشش می آد، در حالی که ممکن است دروغ گفته باشد تا احساسات این بچه بیچاره ما رو تحریک کنه، و این پسر هم به پای دختر قصه ما افتاد که من دوست دارم. آخه این چه لذتی داره که کسی که یکی رو دوست داره رو اینقدر عذاب داد؟؟؟؟ چرا این جور دختر ها مثل بچه آدم نمی گن که مثلا ببخشید من علاقه ای به شما ندارم، یا اگر علاقه ای دارند چرا اونو رو نمی کنن و در این رابطه 50-50 با پسرر پیش نمی آند؟

 خوب البته جواب های جالبی هم این قشر دارن که من بعضی ها شو می دونم:

 1. چیزی که با سختی بدست بیاد بیشتر برای صاحبش با ارزشه

2. من ارزون نیستم که طرف تا گفت دوستم داره بتونه منو بدست بیاره

 3. شاید بخواد گولمون بزنه و دروغ بگه، باید اینجوری ثابت کنه که دوستمون داره

و …

ولی این افراد سخت در اشتباهند، اکثریت این افراد علیرغم ادعایشان زن را همچنان موجودی لوکس می بینند که در معرض فروش مرد نهاده می شود، دوست دارند فقط گیرنده باشند و نه دهند این فکر سنتی و مذهبی کور رو در اعماق به اصطلاح دختران روشنفکر جامعه هنوز می توان دید؛ گرچه اکثرا ادعا می کنند که اینگونه نیست ولی در عمل اینگونه رفتار می کنند

 اما یکی مثل من، تجربه به خودم نشون داده که تا با اینگونه دختر ها برخورد می کنم؛ همون اول ازشون معذرت می خواهم و هرگز ادامه مسیر باهاشون نمی دهم حتی اگر عاشق یکی از این قشر شده باشم؛ مثل چیزی که 5 سال قبل اتفاق افتاد

 عشق هر چند هم قوی روزی فروکش می کند ولی زندگی با چنین افرادی، سخت و ناباورانه است؛

اینها فکر های پریشان من بود که در قالب یک پست گنجید ;)

جسارت

داشتم امروز به مساله مهمی فکر می کردم؛ با تمام مشغولیتی که این روزها بخاطر امتحان ذهنم را مشغول نکرده!!!!

 کلا در موقع امتحان ها بیشتر در باره این چیزها فکر می کنم تا درس ;)

تمام شکست های ما بخاطر ترس است؛ ایا ترس باعث شده یکبار موفقیتی نصیب مان شود؟ اگر هم شده سکه شانس بوده نه ترس

می خواهم ترسو نباشم؛ می خواهم دودل نباشم؛ می خواهم جسور شوم و می دانم سخت است.

جسورتر از قبل فرصت ها همیشه بسوی ما آغوش نمی گشایند؛ باید جسور بود و حرکت کرد.

سیب زمینی با میگو !!

IMG_2156

خوب آدم بعد از اینکه اصول اولیه اشپزی رو یاد گرفت؛ میرسه به جایی که باید خلاقیت به خرج بده و مثلا مثل من خوراک سیب زمینی میگو درست کنه :D

بفرمایید نهار ;)

نوشته‌های قدیمی‌تر »