امروز رفتم فروشگاه ایکا که خرید کنم، دیدم کلی تخفیف گذاشتن برای شکلات ها؛ منم که خر کیف شدم و کلی شکلات خریدم. توی مغازه گروسن بودم که دیدم یک نفر داره با دوستش درباره هالوین صحبت می کنه. اومدم خونه؛ از هم خونه ایم که یک پسر فرانسویه پرسیدم هالوین کی هست؟ گفت سوال خوبیه، فک کنم اخر اکتبر میشه. گفتم ملت چیکار می کنن؟ گفت بچه ها لباس های ترسناک و عجیب می پوشن و میرن در خونه ها رو می زنن و شکلات و شیرینی و .. می گیرن.
خلاصه همین چند لحظه پیش دو تا دختر کوچولو که لباس های جادوگر ها رو پوشیده بودند و خیلی خوشگل شده بودند اومدن در زدن و من هم یک شکلات بهشون دادم؛ البته تو سبدی که همراهشون بود موز، پول و … هم میشد دید
این هم اولین تجربه از هالوین
————————————
پی نوشت:
هرچند در نام این جشن از روز مقدس مسیحی All Saints برآمده اما اعتقاد بر آن است که ریشه این جشن به سنتی در فرهنگ قوم اروپایی سلت بازمی گردد که در چنین روزی و در جشنواره ای با نام Samhain پایان “روزهای روشن” (تابستان) را جشن می گرفتند.
سلت ها معتقد بودند در این روز مرز میان این دنیا و دنیا های دیگر به نازک ترین حد ممکن می رسد و موقعیت برای راندن ارواح بد به جهان های دیگر فراهم می شود.
از این رو هالووین به شکل جشنواره مردگان درآمد که مردم با پوشیدن لباس های ترسناک سعی در دور کردن ارواح بد دارند.
همچنین سلت ها شلغم های بزرگ را از درون خالی می کردند، آن را به اشکالی وحشتناک در می آوردند، پشت پنجره ها قرار می دادند تا ارواح از خانه آنها دور شود.
منبع: بی بی سی فارسی
http://www.bbc.co.uk/persian/world/2009/11/091101_ba-halloween.shtml
ارسال شده در يادداشت | 4 Comments »
امروز می خواهم درباره موضوعی بنویسم که اعتقاد دارم در فرهنگ ایرانی به درستی درک نشده و جا نیافتاده است.
شاید فرهنگ ایرانی کلمه نامناسبی برای موضوع باشد، شاید فرهنگ اسلامی کلمه ای صحیح تر برای این امر باشد.
موضوع از این قرار است که وقتی پسری به دختری علاقه مند می شود و به وی اظهار علاقه می کند، دختر خانم فکر می کند که حالا باید کاری کند که پسر نشان دهد که واقعا عاشق اوست. در اینجاست که باید فاتحه اون رابطه رو از همون ابتدا خوند، به فرض که دختر خانم قصه ما گفت که مثلا فلان پسر از من خوشش می آد، در حالی که ممکن است دروغ گفته باشد تا احساسات این بچه بیچاره ما رو تحریک کنه، و این پسر هم به پای دختر قصه ما افتاد که من دوست دارم. آخه این چه لذتی داره که کسی که یکی رو دوست داره رو اینقدر عذاب داد؟؟؟؟ چرا این جور دختر ها مثل بچه آدم نمی گن که مثلا ببخشید من علاقه ای به شما ندارم، یا اگر علاقه ای دارند چرا اونو رو نمی کنن و در این رابطه 50-50 با پسرر پیش نمی آند؟
خوب البته جواب های جالبی هم این قشر دارن که من بعضی ها شو می دونم:
1. چیزی که با سختی بدست بیاد بیشتر برای صاحبش با ارزشه
2. من ارزون نیستم که طرف تا گفت دوستم داره بتونه منو بدست بیاره
3. شاید بخواد گولمون بزنه و دروغ بگه، باید اینجوری ثابت کنه که دوستمون داره
و …
ولی این افراد سخت در اشتباهند، اکثریت این افراد علیرغم ادعایشان زن را همچنان موجودی لوکس می بینند که در معرض فروش مرد نهاده می شود، دوست دارند فقط گیرنده باشند و نه دهند این فکر سنتی و مذهبی کور رو در اعماق به اصطلاح دختران روشنفکر جامعه هنوز می توان دید؛ گرچه اکثرا ادعا می کنند که اینگونه نیست ولی در عمل اینگونه رفتار می کنند
اما یکی مثل من، تجربه به خودم نشون داده که تا با اینگونه دختر ها برخورد می کنم؛ همون اول ازشون معذرت می خواهم و هرگز ادامه مسیر باهاشون نمی دهم حتی اگر عاشق یکی از این قشر شده باشم؛ مثل چیزی که 5 سال قبل اتفاق افتاد
عشق هر چند هم قوی روزی فروکش می کند ولی زندگی با چنین افرادی، سخت و ناباورانه است؛
اینها فکر های پریشان من بود که در قالب یک پست گنجید
ارسال شده در يادداشت | 10 Comments »
داشتم امروز به مساله مهمی فکر می کردم؛ با تمام مشغولیتی که این روزها بخاطر امتحان ذهنم را مشغول نکرده!!!!
کلا در موقع امتحان ها بیشتر در باره این چیزها فکر می کنم تا درس
تمام شکست های ما بخاطر ترس است؛ ایا ترس باعث شده یکبار موفقیتی نصیب مان شود؟ اگر هم شده سکه شانس بوده نه ترس
می خواهم ترسو نباشم؛ می خواهم دودل نباشم؛ می خواهم جسور شوم و می دانم سخت است.
جسورتر از قبل فرصت ها همیشه بسوی ما آغوش نمی گشایند؛ باید جسور بود و حرکت کرد.
ارسال شده در يادداشت | 7 Comments »
ارسال شده در يادداشت | 12 Comments »
خیلی وقت بود که شعر نگفته بودم و نمی خواستم هم شعر بگم ولی نمی دونم امروز خیلی حالم گرفته بود و از اوضاع ایران هم ناراحت بودم. بخاطر همین و با وجود اینکه انبوهی از درس و مشق ریخته رو سرم این شعر کوتاه رو گفتم. ادامه اش نمی دم چون اونطوری احتمالا درس ها رو می افتم
تقدیم به دوستان سبز:
دلم تنگ است و رخ پر خون ز دیده
نگاهم پر ز درد و جان دریده
امیدم بر سر دیوار خفته
حقایق در پس پستو نهفته
هوس، بازی، تکاپو، رخت بسته
غبار غم به ابرویم نشسته
محبت، آرزو، فریاد، نایاب
دروغ و تهمت و نیرنگ پرآب
جوانمردی نشد میزان و معیار
پلیدان و ددان کشتند بسیار
امین
ارسال شده در يادداشت | 13 Comments »
این ایمیل برام اومده بود که اینقدر زیبا بود تصمیم گرفتم توی یک پست اینجا قرارش بدم:
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی “دستهای کوچک دعا” است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. لطفاً آمین بگوئید:
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو میخواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه میخورد و میگوید کی کارت پایان خدمت میگیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو میخواهم که به پدر و مادر همه بچههای تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی “اکس جید” را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانهیمان مانند بچههای سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم… (مهسا فرجی / 11 ساله)
دلم میخواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژلهای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)
خدایا! شفای مریضها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچکس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)
خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)
خدایا! تمام بچههای کلاسمان زن داداش دارند از تو میخواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)
ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم میرسم. خدایا دعای مرا قبول کن… (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)
ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش میکنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)
خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلممان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)
خدیا! دعا میکنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)
ای خدا! من بعضی وقتها یادم میرود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)
خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونهها را میزدیم و فرار میکردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمیکنم! (دلنیا عبدیپور / 10 ساله)
آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم میفهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمیگرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)
خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) میخوان دعا میکنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)
خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)
خدایا! میخورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)
خدایا! من دعا میکنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)
من دعا میکنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)
خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمیخواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا میکنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)
اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول میزنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)
خدای مهربان! من یک جفت کفش میخواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)
خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمیکند فقط میخوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)
در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده: “هزاران نفر برای باریدن باران دعا میکنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمههایش سوراخ است.”
ارسال شده در يادداشت | 6 Comments »
سلام
بالاخره ماه رمضان امسال هم تمام شد با وقایعی که در تاریخ خواهد ماند، حوادثی چون افشاگری های کروبی، منحل کردن مراسم شب قدر و از همه مهم تر تبدیل شدن روز قدس به روز ایران. البته کار به همینجا هم ختم نشد و در اقدامی حماقت بار خ.ر دیروز را برخلاف نظر 17-18 مرجع بزرگ شیعه عید فطر اعلام کرد و نماز را نیز برپا داشت. اما برای ما سبز پوشان امروز عید است، پس به کوری چشم خ.ر و ا.ن عید فطر سبزتان مبارک باد.
ارسال شده در يادداشت | 3 Comments »
امروز روز قدس بود، روزی که تا امروز ازش نفرت داشتم. نمیدانم چرا؟ شاید چون از بچگی توی این روز بجای کارتون همش درباره اسرائیل و فلسطین صحبت می شد، شاید بخاطر اینکه وقتی بزرگتر شدم و معنی آزادی رو تونستم از لغتنامه درآرم، دیدم که این واژه فقط در لغت نامه است و ما هیچ حس ملموسی ازش نداریم. شاید بخاطر اینکه نمی توانستم تصور بکنم چگونه می توان برای همسایه ات آرزوی شکم سیر داشته باشی وقتی شب خود گشنه سر بر بالین می نهی!!!
اما امروز روز دیگری بود، بجای درس خوندن از صبح کارم ور رفتن با یوتیوب و بالاترین و هزار جینگولنک دیگه بود تا ببینم مردم مملکتم چه می کنند. تا ببینم در اولین جریانی که خود نمی توانم بروم، آیا پس از گذشت سه ماه از انتخابات باز آزادگانی پیدا می شوند که فریاد آزادی را در زندانی به وسعت ایران سر دهند؟
بسیار شادمان شدم و بسیار افتخار کردم که هموطنانی دارم که اینگونه در جلوی ظالم ایستاده اند، قطعا ره ما یکشبه به مقصود نخواهد رسید و قرار هم نیست این قوم وحشی یکشبه محو گردند، ولی خواست ماست که با گذر ایام رنگ ها را عوض خواهد کرد همانطور که طبیعت رنگ فصل ها را یکی پس از دیگری به تصویر می کشد.
بسیار باعث شادی و حیرتم شد وقتی فهمیدم صدا و سیمای جمهوری اسلامی که چونان خر دجال عمل می کند از پخش بازی استقلال در برابر استیل اذین به ستوه آمده چرا که جمعیتی ازادیخواه با سبز کردن استادیوم عرصه را بر مزدوران ظالم وقت تنگ کرده اند. ای آفرین بر غیرت تان!!
این ها را باید می نوشتم چون در ذهن من است و همیشه نیز در ذهنم باقی خواهد ماند، ملت ما استحقاق حکومت و سیستمی متفاوت از چنین غارتگران و متجاوزانی را دارد،
به امید آن روز
ارسال شده در يادداشت | 2 Comments »
مادر جان
البته نه شما و نه بقیه نمی دانید که اصلا من وبلاگ دارم، و در حقیقت کسی جز دوستانی که همه را در این دنیای مجازی یافته ام اینجا را نمی خواند. بهر حال اینقدر نگران من نباش. مطمئن باش من اینجا نون خشک نمی خورم، این عکس نهار امروز من هست که البته امروز برات می فرستم، چون اینجا رو که نمی بینی
طبق فرموده شما، سبزی و میوه و گوشت (این مرغ سرخ شده است) و آب میوه که همیشه عادت من بوده (این آب سیب هستش) بعلاوه کاهو جزو رژیم غذایی هست. البته و صد البته که ماست و شیر و لبنیات هم در رژیم غذایی می گنجد، فقط راستش ماهی حذف شده که حالم ازش بهم می خوره
بفرمایید نهار
ارسال شده در يادداشت | 8 Comments »









