امروز بالاخره به دهه چهارم زندگی پا نهادم. شاید روزی فکر نمی کردم که این روز را در کشوری دیگر با مردمانی دیگر بگذرانم.
امروز در سوئد تعطیل بود، قصد گرفتن تولد نداشتم ولی اینقدر دوستان گفتند که تصمیم به برگزاری آن گرفتم.
حال خیل عظیمی از دختران پیام گذاشته اند که نمی شه یک روز دیگه تولد بگیری!!! آخه امروز کنسرت هست!
من هم گفتم؛ من دست خودم نبوده که

عیب نداره هر کس نخواست می تواند نیاید
خوب جمع کوچکتر می شود و دوستانه تر؛ البته من جمع کوچک را بیشتر دوست دارم
چند روز پیش رفتم کتابخانه دانشگاه و گفتم کتابی که می خواهم در کتابخانه نیست؛ چکار می توانم بکنم؟
مسئول گفت: در سایت کتابخانه های سوئد بگرد اگر بود برات سفارش می دهیم می آید. همانجا برایم جستجو کرد و در کل کتابخانه های سوئد هم نبود! تعجب کرد! بعد در آمازون جستجو کرد و کتاب را پیدا کرد و یک پرینت ازش گرفت بعد شماره کارت من رو هم روش نوشت گفت درخواست خریدش رو می دم؛ اگر موافقت کنند کتاب را تهیه و بهت ایمیل می زنیم. اگر خریداری شود خود بخود برای شما رزرو می شود که اولین نفر می توانید آنرا به عاریت بگیرید. دقیقا مثل ایران که کتاب وقتی خریداری می شد تا چندین وقت دست اساتید محترم خاک می خورد
دارم می رم بساط تولد رو بر پا کنم
همگان شاد باشید
پ.ن 1: چند روز پیش یک قاچ هندونه خریدم از این میوه فروشی ه؛ دو کیلو بود؛ کیلویی 15 کرون یعنی تقریبا 2100 تومن!!!
فکرش رو هم نمی کردم که یک روز اینقدر هوس هندونه بکنم !
پ.ن2: یکی از دوستان دور که شاید فقط با هم سلام و علیک داشتیم و من هم چون احساس خوبی بهش داشتم؛ دعوتش کرده بودم؛ الان بهم زنگ زد و کلی بنده خدا شرمنده بود و اجازه خواست که به کنسرت برود! این حرکتش برایم خیلی با ارزش بود چرا که نزدیک ترین دوستان نیز حداکثر با پیامی در فیسبوک معذرت خواسته بودند و من اصلا از او انتظار نداشتم تماس بگیرد!
البته این برنامه کنسرت هم که نیست ؛ توی دانشگاه قراره یک گروه موسیقی بیان بنوازند