خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

قدرت اندیشه

این ایمیل که بدستم رسیده بود، خیلی زیبا بود و خواستم اینجا قرارش بدم ;)

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد :

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم .

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت.

نفس

 

این آهنگ رو خیلی دوست دارم؛ این پست احتمالا یک پست بی سرو ته هست چون همین جوری نشستم پای کامپیوتر و برا خودم دارم می نویسم :)

حالا یکی نیست بگه مگه بقیه پست هاتو چجوری می نویسی

ترم سختی بود، بالاخره این ترم تموم شد و من 2 روز وقت دارم استراحت کنم تا ترم بعد شروع شه.

امروز صاحب خونه ام اومده بود و یک 40 دقیقه ای با هم گپ می زدیم، با ایرانی ها خیلی خوبه و از اعراب متنفر (گرچه من کلا اومدم اینور احساس می کنم با هیچ ملیتی مشکل ندارم و از راشیسم خوشم نمی آد)؛ این موضع گیری این بابا هم سر اینه که یک دوست ایرانی داره که 25 ساله با هم دوستند و بهترین دوستشه و ایشون از اعراب متنفره و بالطبع آخرش هم معلومه :D

بگذریم که امروز کلی سوال از من کرد و من مجبور شدم از فلسفه تاریخ، هجوم اعراب به ایران، فردوسی و احیای زبان فارسی، حمله مغول، خمینی و هزار چیز دیگه بگم و این هم همش سوال براش ایجاد می شد، 2 نکته جالب وقتی بود که من مجازات های اسلامی رو براش توضیح می دادم و مساله سنگسار رو، و مبارزه مدنی مردم، کاملا وقتم رو گرفت این اخری که براش توضیح بدم شرایط رو و اینکه چرا مبارزه مدنی بهتره و چرا مردم نمی تونن برن یک جا بگن ما اینو نمی خواهیم و از فردا هم دیگه اون چیز نباشه :) )

خلاصه کلی هم سوال شخصی (گر چه اصلا تو ذات اینا نیست که از این سوال ها بپرسن) ازم پرسید که فکر کنم بخاطر این بود که دیگه خیلی موضوع براش جذاب شده بود؛ که منم آخرش دیدم دیگه براش برا یک جلسه داره زیاد میشه و کلی هم ناراحت شده از وضعیت ایران؛ بحث رو با زیرکی عوض کردم و رسیدیم به بحث خانوم ها در تابستان در کنار ساحل و … :D

این روزهای سوئدرو خیلی دوست دارم؛ هوا عالیه و درختان بسیار بسیار زیبا، می رم بیرون و نگاهشون می کنم؛ واقعا اینگاری رویا می بینم.

—-

دیروز با مادر و پدرم صحبت می کردم؛ می گفت تابستون بیا ایران؛ که من گفتم یا شما بیایید اینجا یا اگه نشد بیایین ترکیه من هم میام اونجا؛ آخه من حساسیت شدید به گرما دارم؛ وقتی یادم میفته دوباره برم توی اون گرما و هوای کثیف و کلی مشکل و کلی قرص بخوام بخورم از رفتن پشیمون می شم. هیچ چیز مثل هوای سوئد برام ارزش نداره؛ شاید تنها ایرانی باشم که قدرشو می دونم؛ چون بقیه مثل من تو تهران مشکل نداشتن.

پ.ن:

پ.ن 2:

بعد از گذشت 15 روز از اسباب کشی ، تازه یک وقت پیدا کردم بشینم وسایل رو که گذاشته بودم کنا اتاق مرتب کنم و براشون جا پیدا کنم! راستش بچه ها بلیط مجانی کشتی برا فنلاند گرفته بودند و به من هم گفتند بیا که دیدم اگه برم دیگه عمرا فرصت پیدا کنم کارهای خونه رو انجام بدم؛ سر همین گفتم برید حال کنید؛ من تابستون باهاتون می آم؛ حالا هم که رفتن الان تو کشتی هستند و هی دارن چت می کنن :D

The Stoning of Soraya M.

فیلمی است که دیدن اون رو برای هر ایرانی واجب می دانم.واقعیتی از داستان ایران. بسیاری از ما عادت کرده ایم به فیلم ها وقتی آنچه در زندگی روزمره مردم اتفاق می افتند را نشان نمی دهند، لقب دروغ بدهیم. ولی به واقع فیلمی مهم است که زشتی ها و کژی های زوایای جامعه ما را به ما نشان دهد و فیلم سنگسار ثریا منوچهری به واقع توانسته در این امر وئفق شود. داستانی بر گرفته از واقعیت. واقعیتی دردناک که شک دارم انسانی بتواند این فیلم را ببیند و بر آنچه بر فرهنگ این مرز و بوم رفته نگرید.
هیچ ندارم که بگویم؛ جز متاسفم.
تک تک ما در درست شدن این فرهنگ سهم داشته ایم؛ چه مخالف و چه موافق. امیدوارم روزی تلاش تک تک ما، آزادی و انسانیت را برای این مرز و بوم به ارمغان آورد.
به امید آن روز

http://www.imdb.com/title/tt1277737/

زن عمو

امروز داشتم با خونه صحبت می کردم؛ زن عموی سابقم (از عموم خیلی وقته جدا شده و هر کدوم زندگی خودشون رو دارند؛ خانوم خیلی خوبی است) و پسر عمو هام خونه پدرم بودند. خلاصه وقتی باهاش صحبت می کردم طبق عادت از بچگی دوباره بهش گفتم زن عمو!

داشتم فکر می کردم که بچه از بچگی روابط رو یاد نمی گیره بلکه اسم رو روی یک نفر تنظیم می کنه؛ حال گرچه شاید 10 سال باشه که عمو و زن عموی من از هم جدا شده اند و رسما دیگه زن عموی من نیست ولی من همچنان او را زن عمو می خوانم – چرا که از بچگی به این نام خوانده ام او را و همچنان هم مثل گذشته دوستش دارم.

جالب است که زن فعلی عمو را با اینکه بیش از 10 سال است با عمویم زندگی می کند و او هم زن خوبی است، هرگز تنوانستم زن عمو خطاب کنم. داشتم به این موضوع فکر می کردم که چقدر چیزهایی که ما در بچگی می اموزیم ثابت و پابرجا هستند.

به راستی چقدر سخت است وقتی یک کودک بفهمد مثلا کسی که او 20 سال مثلا او را مادر خوانده، مادر او نیست! چگونه او را صدا خواهد زد؟ به نظر من هیچ فرقی نخواهد داشت چون در ذهن او، آن زن در نقش مادر شکل گرفته و حتی خود آن جوان قادر به تغییر فکر خود نیست!

اگر نمونه ای می شناسید دوست دارم بدونم که ایا درست فکر کرده ام یا نه!

عکس بالا، عکس از منظره خانه جدید است، این عکس را ساعت 1:30 ظهر گرفتم ;)

سفر آلمان

سلام

اول از همه سال نو میلادی مبارک.

این مطلب رو کمی بیشتر از برگشت از آلمان می نویسم و البت پس از انجام اسباب کشی طاقت فرسا که ممکنه بخاطر همین موضوع و خستگی مفرط حس و حال و رمقی این پست نداشته باشه ;)

این سفر سفری بسیار متفاوت بود و به من اهمیت همسفر رو نشون داد؛ همسفر های من دقیقا نقطه مخالف من بودند؛ من دوست داشتم که صبح بلند شم و بدووم برم دنبال مناطق دیدنی و تاریخی آلمان و موزه ها و …. ؛ اما دوستان ما تا ظهر که خواب بودند که صد البت علت آنرا در ادامه متوجه خواهید شد.

ظهر هم که بلند می شدند؛ می رفتیم بیرون یک نهاری می خوردیم و بعد یک جای تاریخی رو می دیدیم و بعد حضرات در پی تدارکات شب بودند برای مجلس عیش و نوش؛ حالا بقیه اش رو کاری نداریم بگذارید یک خاطره از شب آخر براتون بگم:

شب آخر که برگشتیم ؛ من خیلی خسته بودم و رفتم تلپ خوابیدم؛ این رفقای ما هم 8 پاکت 1.5 لیتری مشروب گرفته بودند برای خودشون (3 نفر) و رفتند آشپزخانه!!!! (با توجه به اینکه این عمل شنیع در آشپزخانه ممنوع بود)

خلاصه من نصف شب ساعت 2 بود که بلند شدم و دیدم یکیشون همون موقع قهقهه زنان اومد داخل؛ که البت شانس آورد؛ چون سزای هر گه مرا بیدار کند با کرام الکاتبین است ;)

بد دیدم این پسر هندی ه همراهمون (که بیچاره تا دیروزش مشروب سنگین نمی خورد – همین جا تا یادم نرفته بگم این هندی ها به بکارت پسر و دختر معتقدند و چه بلایی این رفقای ما سر این بنده خدا در نیاوردند) داره بالا و پایین می پره؛ تا منو دید گفت؛ اااا؛ امین رو پیدا کردم!!!!

منم گفتم اینگاری خیلی مشنگ میزنی؛ ابله من خواب بودم؛ گم نشده بودم که دیدم منو کشید برد تو آشپزخونه، به اون رفیقمون که همه این آتیش ها از زیر سر اون بلند میشه گفت؛ برا امین هم بریز؛ اون هم یک لیوان مشروب ریخت و منم دیدم نه ؛ اینا بد مستند؛ یک جوری پیچوندمشون و اومدم بالا؛

یک ساعت بعدش اینا اومدن بالا و خوابیدن.

چشمتون روز بد نبینه؛ من قرار بود ساعت 6 صبح اینا رو بلند کنم که بریم به هواپیما برسیم؛ با بدبختی اینا رو دونه دونه بلند می کردم، بعد می دیدم هی می افتند می خوابند که یکدفعه این هندی یه از رو تخت پرید پایین و حمله کرد به سمت دستشویی و گلاب به روتون چنان گندی زد به دستشویی که خدا عالم است.

بعد اومد افتاد؛ این یک رفیق هندی داشت که روز اول بچه ها گفتندچه اسمی روش بگذاریم که از دهن من در رفت – حاجی فیروز؛ و همه متفق القول تا آخرین روز صداش کردند حاجی فیروز؛ این مشنگ سیستم جالبی داشت؛ از روز اول تا اخر صبح یک رولت (مثل تی تاپ) می گرفت با یک شیر میوه ای و تا شب همون دستش بود؛ و هیچ چیز دیگه ای هم نمی خورد. روز اول که گفتیم حوله نیاوردیم که این پرید و گفت می تونین از حوله من استفاده کنید!!!! که ماها دلمون رو گرفته بودیم و می خندیدیم؛ خلاصه تا روز آخر هر چی می شد و هر چی هر کی کم داشت می گفتیم به بچه ها که حاجی فیروز داره، حاضره باهات share کنه :D

حالا برگردیم سر ماجرای بالا آوردن؛ آقا این تا روز آخر مسواک نزده بود؛ اون رفیقش که رفت تو دستشویی بالا آورد؛ ماها داشتیم از بوی گه خفه می شدیم که این یکدفعه با خمیر دندون و مسواک بلند شد رفت تو دستشویی و در و بست و قشنگ یک ربع مسواک می زد که ماها دیگه رسما از خنده منفجر شده بودیم، من هنوز هم دارم فکر می کنم که این چجوری توی اون بوی گه مسواک زد؟؟

خلاصه این یکی از ماجرا های کوچیک این سفر بود که حال ندارم بقیه اش رو بگم؛ فقط بگم که من از آلمان و برلین فقط یک دیوار برلین؛ یک دروازه و یک مجلس ش رو دیدم و خلاص.

روز اول هم به پیشنهاد یکی از بچه ها یک بلیط short trip برای مترو خریدیم و به ایده اون عمل کردیم!!! الان منو شطرنجی کنید تا بگم چیکار کردیم :)

ابن آلمانی ها بلیط ها رو چک نمی کنن؛ و خودشون مثل بچه آدم میرن پانچ می کنن؛ این رفیق ما گفت ما بلیط می خریم و پانچ نمی کنیم و اگه مامور اومد و خواست چک کنه پاس هامون رو نشون می دیم که ایلده ما تازه اومدیم و اصلا مگه اینجا باید پانچ کرد؟؟؟ من کیم؛ تو کی ای؟؟؟

خلاصه این سفر ما کار نکرده نگذاشتیم. این متفاوت ترین سفری بود که من توی تمام عمرم رفته بودم.

سال نوی میلادی همه مبارک :)

پ.ن: آخ آخ اینو رو یادم رفت بگم؛ این هندی ه بیچاره رو اینا مست کرده بودند اساسی؛ بعد کلی ازش حرف کشیده بودند که از کدوم دختر خوشش می آد و کلا زیر و زبر زندگی بیجاره رو کشیده بودند بیرون – کلا یک سوژه ای اینا پیدا کردند که حالا حالا ها باهاش سرگرمند ;)

 

دبستان بودم؛ تقویم جیبی قدیمی ای پیدا کردم و عکسی روی آن بعد از عکس خمینی بود، از مادرم پرسیدم که این عکس کیست؟ مادرم گفت: عکس آیت الله منتظری است. ولی تو نباید این تقویم رو جایی ببری و مبادا درباره این فرد صحبتی جایی بکنی؛ آن روز بود که مادرم به زبان ساده برایم توضیح داد که منتظری که بود و چرا حکومت با او مشکل پیدا کرد و چرا سعی می کنند او را خراب کنند.

راهنمایی بودم؛ در مدرسه مفید درس می خواندم. شاهد بی لطفی های بسیار از سوی مردم به این انسان بزرگوار که قاطعانه جلوی خمینی ایستاده بود و از حق انسانیت دفاع کرده بود بودم ولی همیشه جمله مادرم باعث می شد که حرفی نزنم؛ کلا در دفاع از این شخصیت بزرگ؛ من که هیچ گاه زبانم را از گفتن حق نگاه نمی داشتم، بخاطر توصیه مادرم سکوت اختیار کرده بودم.

دبیرستان بودم؛ در مدرسه ای که اگر از مدرسه مفید بیشتر مذهبی نبود، کمتر نیز نبود درس می خواندم. آنجا نیز همان ماجرا بود.

سال سوم دبیرستان بودم؛ با چه ذوق و شوقی برای خاتمی تلاش کردم و بالاخره پیروزی را به چشمان خود دیدم.

چند سال گذشت؛ وزیر فرهنگ خاتمی قصد داشت به ملاقات منتظری برود؛ ولی او قبول نکرد و در جواب او گفت: هر گاه همه مردم توانستند به دیدار من بیایند؛ شما هم می توانید؛ پس از آن بود که با تلاش خاتمی، حصر خانگی این آزاد مرد به پایان رسید.

انتخابات شد، 25 خرداد شد و من با جریان خروشان ملت که فریاد ازادی و دیکتاتور ستیزی سر داده بودند همصدا شدم؛ دوباره صدای ازادی بخش این آزاد مرد، گرما بخش جنبش آزادی بخش و دیکتاتور ستیز مردم شد. گرچه گهگاهی نوه هایش را دستگیر کردند ولی او کسی نبود که سکوت کند.

امروز از خواب بلند شدم، اول ایمیل هایم را چک کردم، دوستی از ایران بهم تسلیت گفته بود، به سرعت ایمیل را باز کردم، برایم کمی دلهره آور بود ایمیلی با عنوان تسلیت؛ دیدم که او درگذشت.

به یکباره تمام خاطره های سه دهه از جلوی چشمانم گذشت؛ متاسفم که نمی توانم در مراسم خاکسپاری ات شرکت کنم چون در ایران نیستم ولی از تو ممنونم که همیشه بر سر حقانیت ایستادگی کردی. به من یاد دادی، در آن هنگام که اگر تنها چند ماه سکوت اختیار می کردی به رهبری ایران می رسیدی؛ تو از حقیقت جلوی خمینی دفاع کردی؛ مردم برایت جک ساختند ولی تو همیشه همانند یک آزاد مرد ایستادی.

روحت شاد

پ.ن 1: الان که می نویسم هنوز صدا و سیمای جمهوری اسلامی خبر درگذشت را در سایت خود اعلام نکرده است؛ خیلی برایم جالب هست که حتی از اعلام خبر فوت او هم می هراسند.

پ.ن 2: خیلی ها می گویند چرا منتظری ساکت نماند تا چند ماه بعد مقام رهبری را بگیرد و بعد به اصلاح امور بپردازد. جواب بسیار ساده است، موضوع کشتن انسان های بیگناه بسیاری بود؛ چگونه می توان در مقابل چنین جنایتی برای رسیدن به قدرت سکوت کرد؟ آری، به راستی آزاد مرد بود.

پ.ن 3: امروز با این خبر خیلی ناراحت شده ام؛ نیستم تا 3-4 روز که جواب کامنت ها رو بدم. یک سفر دارم میرم آلمان، برای همتون آرزوی سلامتی و موفقیت دارم.

مرد کور

 امروز ایمیل جالبی گرفتم که بدم نیومد اون رو به عنوان یک پست اینجا بنویسم:

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است …. لبخند بزنید

پ.ن: امروز اومدم می بینم قیافه وبلاگ بهم ریخته؛ یکی نیست به این وورد پرس بگه بابا اگه اشکالات وبلاگتون رو درست می کنید باید یک ایمیل بزنید به ملت اطلاع بدید که خدایی نکرده سکته نکنن ;)

ابی

 

خوب دیشب رفتم کنسرت ابی :)

به غیر از دو تا دعوا که بین دو تا آدم مست و یکیش هم آدم بی شعور رخ داد بقیه چیز ها عالی بود؛ برخلاف اونچه شنیده بودم ابی خیلی مایه گذاشت و تقریبا 3 ساعت و نیم خوند و دوباره بهم ثابت شد که صدای ابی هنوز هم رقیب نداره!!!

شبی به یاد ماندنی بود و من هم چسبیده به سن بودم :D

جای تک تکتون خالی بود ;)

این دختر هم دختر ابی هست که اومد بالا و یک ترانه همراه ابی بود؛ البته ترانه رو ابی تنها خوند ;)

خسته ام

همیشه فکر می کردم در مقابل تنهایی خیلی مقاومم و تنهایی رو سخت ترین مانع در راه می دیدم
ولی امروز فهمیدم بعضی موقع ها؛ تنهایی بهتر از با فرد دیگری بودن است.

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نكنيم

دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد
سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد

دلم برای تنهایی خودم تنگ شده، همیشه به خودم نهیب زده ام که هیچ انتظاری از هیچ کسی نداشته باشم ولی نمی دانم چرا باز برخی مواقع می شود که به خود گوش نمی دهم! البته ضربه اش را نیز می خورم. این روزها دلم برای تنهایی خودم تنگ شده، شاید طوری برنامه ریزی کنم که تا مدتی تنها باشم؛ تا مدتی نشنوم بانگی …

برای من مهم نیست که علاقه من را به دانستن چیزی جلب می کنید و بعد آنرا از من پنهان می د ارید که من همانند کودکی در جستجوی دانستن ان به دنبال تان بدوم، ولی برایم مهم است که مرا احمق فرض نکنید.

ببخشید این پست رو با اعصاب کاملا خرد نوشتم. ولی اتفاقی که افتاد باعث شد که دور تمام هم دانشگاهی هایم را خط بکشم و بیخود خود را معطل جماعتی دغل نکنم.

من از بیگانگان هرگز ننالم

که با من هر چه کرد آن آشنا کرد

پ.ن: اس عزیزم؛ توصیه ات به شدت جواب داد

فکر کنم مشکل از همون قضیه بود؛ حالم خیلی بهتره

مرسی

کنسرت ابی

می خوام ماه بعد برم کنسرت ابی :D

من همیشه عاشق ابی بودم؛ البته می دونم دیگه نباید زیاد انتظاری ازش داشته باشم که تو کنسرت خیلی مایه بگذاره چون سنش از این چیزها گذشته ولی خوب حداقل خوشحالم که یک بار هم که شده شانس رفتن به کنسرت ش رو پیدا کردم

یه تخفیف دانشجویی هم بهمون دادن که بلیط 295 کرون ای رو 195 تا خریدیم :)

جای همه خالی

ضمنا امروز این عکس قشنگ رو هم تو فلیکر دیدم :D

نوشته‌های قدیمی‌تر »