سلام
اول از همه سال نو میلادی مبارک.
این مطلب رو کمی بیشتر از برگشت از آلمان می نویسم و البت پس از انجام اسباب کشی طاقت فرسا که ممکنه بخاطر همین موضوع و خستگی مفرط حس و حال و رمقی این پست نداشته باشه
این سفر سفری بسیار متفاوت بود و به من اهمیت همسفر رو نشون داد؛ همسفر های من دقیقا نقطه مخالف من بودند؛ من دوست داشتم که صبح بلند شم و بدووم برم دنبال مناطق دیدنی و تاریخی آلمان و موزه ها و …. ؛ اما دوستان ما تا ظهر که خواب بودند که صد البت علت آنرا در ادامه متوجه خواهید شد.
ظهر هم که بلند می شدند؛ می رفتیم بیرون یک نهاری می خوردیم و بعد یک جای تاریخی رو می دیدیم و بعد حضرات در پی تدارکات شب بودند برای مجلس عیش و نوش؛ حالا بقیه اش رو کاری نداریم بگذارید یک خاطره از شب آخر براتون بگم:
شب آخر که برگشتیم ؛ من خیلی خسته بودم و رفتم تلپ خوابیدم؛ این رفقای ما هم 8 پاکت 1.5 لیتری مشروب گرفته بودند برای خودشون (3 نفر) و رفتند آشپزخانه!!!! (با توجه به اینکه این عمل شنیع در آشپزخانه ممنوع بود)
خلاصه من نصف شب ساعت 2 بود که بلند شدم و دیدم یکیشون همون موقع قهقهه زنان اومد داخل؛ که البت شانس آورد؛ چون سزای هر گه مرا بیدار کند با کرام الکاتبین است
بد دیدم این پسر هندی ه همراهمون (که بیچاره تا دیروزش مشروب سنگین نمی خورد – همین جا تا یادم نرفته بگم این هندی ها به بکارت پسر و دختر معتقدند و چه بلایی این رفقای ما سر این بنده خدا در نیاوردند) داره بالا و پایین می پره؛ تا منو دید گفت؛ اااا؛ امین رو پیدا کردم!!!!
منم گفتم اینگاری خیلی مشنگ میزنی؛ ابله من خواب بودم؛ گم نشده بودم که دیدم منو کشید برد تو آشپزخونه، به اون رفیقمون که همه این آتیش ها از زیر سر اون بلند میشه گفت؛ برا امین هم بریز؛ اون هم یک لیوان مشروب ریخت و منم دیدم نه ؛ اینا بد مستند؛ یک جوری پیچوندمشون و اومدم بالا؛
یک ساعت بعدش اینا اومدن بالا و خوابیدن.
چشمتون روز بد نبینه؛ من قرار بود ساعت 6 صبح اینا رو بلند کنم که بریم به هواپیما برسیم؛ با بدبختی اینا رو دونه دونه بلند می کردم، بعد می دیدم هی می افتند می خوابند که یکدفعه این هندی یه از رو تخت پرید پایین و حمله کرد به سمت دستشویی و گلاب به روتون چنان گندی زد به دستشویی که خدا عالم است.
بعد اومد افتاد؛ این یک رفیق هندی داشت که روز اول بچه ها گفتندچه اسمی روش بگذاریم که از دهن من در رفت – حاجی فیروز؛ و همه متفق القول تا آخرین روز صداش کردند حاجی فیروز؛ این مشنگ سیستم جالبی داشت؛ از روز اول تا اخر صبح یک رولت (مثل تی تاپ) می گرفت با یک شیر میوه ای و تا شب همون دستش بود؛ و هیچ چیز دیگه ای هم نمی خورد. روز اول که گفتیم حوله نیاوردیم که این پرید و گفت می تونین از حوله من استفاده کنید!!!! که ماها دلمون رو گرفته بودیم و می خندیدیم؛ خلاصه تا روز آخر هر چی می شد و هر چی هر کی کم داشت می گفتیم به بچه ها که حاجی فیروز داره، حاضره باهات share کنه
حالا برگردیم سر ماجرای بالا آوردن؛ آقا این تا روز آخر مسواک نزده بود؛ اون رفیقش که رفت تو دستشویی بالا آورد؛ ماها داشتیم از بوی گه خفه می شدیم که این یکدفعه با خمیر دندون و مسواک بلند شد رفت تو دستشویی و در و بست و قشنگ یک ربع مسواک می زد که ماها دیگه رسما از خنده منفجر شده بودیم، من هنوز هم دارم فکر می کنم که این چجوری توی اون بوی گه مسواک زد؟؟
خلاصه این یکی از ماجرا های کوچیک این سفر بود که حال ندارم بقیه اش رو بگم؛ فقط بگم که من از آلمان و برلین فقط یک دیوار برلین؛ یک دروازه و یک مجلس ش رو دیدم و خلاص.
روز اول هم به پیشنهاد یکی از بچه ها یک بلیط short trip برای مترو خریدیم و به ایده اون عمل کردیم!!! الان منو شطرنجی کنید تا بگم چیکار کردیم
ابن آلمانی ها بلیط ها رو چک نمی کنن؛ و خودشون مثل بچه آدم میرن پانچ می کنن؛ این رفیق ما گفت ما بلیط می خریم و پانچ نمی کنیم و اگه مامور اومد و خواست چک کنه پاس هامون رو نشون می دیم که ایلده ما تازه اومدیم و اصلا مگه اینجا باید پانچ کرد؟؟؟ من کیم؛ تو کی ای؟؟؟
خلاصه این سفر ما کار نکرده نگذاشتیم. این متفاوت ترین سفری بود که من توی تمام عمرم رفته بودم.
سال نوی میلادی همه مبارک
پ.ن: آخ آخ اینو رو یادم رفت بگم؛ این هندی ه بیچاره رو اینا مست کرده بودند اساسی؛ بعد کلی ازش حرف کشیده بودند که از کدوم دختر خوشش می آد و کلا زیر و زبر زندگی بیجاره رو کشیده بودند بیرون – کلا یک سوژه ای اینا پیدا کردند که حالا حالا ها باهاش سرگرمند