خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

خداحافظ وردپرس

این گرما اینگاری تاثیرات فراوانی داره از جمله اینکه من یک دفعه تصمیم گرفتم که استفاده از این ورد پرس رو متوقف کنم و برم این دامین جدید رو راه بیاندازم. گرچه باز هم از تمپلیت های ورد پرس برای اون استفاده کردم.
معهذا؛ از این به بعد این وبلاگ به www.sinehsorkh.com منتقل می شود.
هر چی کم بود هم بگید تا من اندک اندک اضافه کنم ;)

ممنون
امین

sinehsorkh.com

امروز که داشتم با وب ور می رفتم یک دفعه به سرم زد برم ببینم که sinehsorkh.com چه سایتی هست، برای کی هست، چی کار می کنه!

آدرس رو که زدم دیدم هیچ چی نیاورد، سر همین گفتم برم ببینم اصلا کسی این آدرس رو گرفته یا نه! رفتم و با کمال تعجب دیدم که ااا هیچ کسی این ادرس رو نگرفته!

خوب من هم خل شدم و این ادرس رو گرفتم :D

حالا از این به بعد اگه بزنید www.sinehsorkh.comمستقیم میایین تو همین وبلاگ ;)

این هم از عوارض تابستان و ….
پ.ن1: انصافا هیچ وقت فکر نمی کردم یکروز بیارم برای این وبلاگ یک دمین بگیرم:)

شنا

استکهلم شهر جزیره هاست؛ تقریبا همه جای شهر می توان این صحنه ها را دید. نمی دونم بهش بگم دریا؛ رود خانه یا … ؟

بهر حال این رود ها جزیی از دریا هستند! هوا توی این چند روز بی سابقه گرم شده، چیزی حدود 25 تا 30 درجه نوسان می کنه و ملت وللو شدن توی این رودخانه ها؛ خیلی ها هم از این سو به آنسوی آن شنا می کنند و بر می گردند. (من این کار رو خیلی دوست دارم)

شنیدم در اخبار که انگلستان و چند کشور دیگه گرما به حدود 40 درجه رسیده و قربانی گرفته!! البته اینجا کولر و این چیز ها نیست و اگه اون قدر گرم بشه قطعا قربانی می گیره ؛ بخصوص با این همه پیر پاتال دم خداحافظی :D

پریروز با بروبچ مشغول کباب درست کردن دم رودخانه بودیم؛ که من گفتم اون چند تا پری دریایی رو ببینید :)

البته بروبچ متاهل مجبور شدن زیاد نگاه کنند چون خانوم هاشون چهارچشمی مراقبشون بودند :D

خلاصه که نمردیم و پری دریایی هم دیدیم :D

پ.ن1: البته من امروز حال نداشتم نرفتم بیرون ولی انگار امروز خیلی شلوغ بوده!! یکی از دوستان یک عکس فرستاد برام از دم دریاچه که خالی از لطف نیست. البته من روش هیچ کامنتی نمی گذارم ;)

از دست خودم خیلی خیلی عصبانیم. هنوز یادمه روزی رو که مرجان بهم گفت: امین این کار رو نکن!
ولی من دیدم دلم قبول نمی کنه یکی که داره میاد این مملکت و غریبه آواره بخواد بشه؛ دستش رو گرفتم، بهش جا دادم، همه نکات و ریزه کاری ها رو بهش یاد دادم؛ همه جا با من اومد ولی این آخر حرفی زد که هنوز باورم نمی شه!!!
انگار این مردم بهشون خوبی نیومده!
فقط می تونم بگم در دل من زخم بزرگی بر جا گذاشتی، برو و ببین که دنیا چه حسابی با تو خواهد داشت.
همیشه چرخ روزگار این طور نخواهد چرخید.
اصلا دلم نمی خواد در این باره بیشتر حرفی بزنم، فراموش می کنم
——————————-
چند وقتیه با دوستان بلاروسی ام تور دوچرخه سواری رو دور استکهلم شروع کردیم؛ تا حالا دو تور رفتیم که اولی 25 کیلومتر رکاب زدیم و دومی 35-40 کبیلومتر.
دیروز کلی توی آفتاب سوختم!!
دوچرخه سواری در استکهلم را خیلی دوست دارم، مسیر های مخصوص دوچرخه؛ جنگل ها و مناظر زیبا و …
همه چیز عالی بود

سفر

تجربه خارج از کشور برای من بسیار گرانبها بود. تنهایی من شاید چه در دیار مادری و چه در خاک غربت به یک میزان و از دو نگاه متفاوت همسنگ و یکسان بود. نیک که می اندیشم خواسته های من نه اینجا قابل تحقق هستند و نه در وطن! چند روز پیش ببود که دوستی از من پرسید که اگر چگونه باشد راضی خواهی بود ومن هر چه نگاه کردم پیمانه ای برای رضایت خویش نیافتم!!

اینجا تا کنون عطش دانستن مطالب جدید را برای من برآورده کرده؛ ولی هنوز که هنوز است لذتی را که دوست دارم از زندگی نمی برم! شاید مشکل از قوه چشایی من باشد و شاید نیز نحوه بزرگ شدنم.

به پراگ خواهم رفت و شاید دو هفته ای مطلب ننویسم و شاید هم نوشتم! بستگی دارد به اینکه این سفر چگونه رقم بخورد! همه دارند به ایران می روند و من هم مسافرت کوتاهی به چک خواهم داشت وبعد همینجا هستم؛ تنها. می خواهم قدری مطالعه کنم. می خواهم قدری استراحت کنم. دیروز که امتحان تمام شد فهمیدم که از این 10 ماه هیچ نفهمیده ام؛ سنگینی درس ها زیاد بود.

شب های زیبا و خواب هایی رنگارنگ داشته باشید.

تا زود.

آرامش

امروز دوست دارم بنویسم، نه تنها از فرق ها، بلکه از احساس ها، دیده ها و نادیده ها.

وطن و غربت دو واژه ای است که تا پای از میهن بیرون ننهاده ای برایت غریبه اند. خانواده واژه ای است که تنها شنیده ای و جایگاه آن تا هنگامی که از آن دور نباشی برایت واژگان دیگری را معنی می کند.

دوست استعاره ای است که کمتر شباهت با آنچه می جویی پیدا می کند. این سو و آن سو نیز ندارد.

زیباترین کلمات از نگاه امروز من: مادر، پدر، وطن، عشق و دوست.

البته واژگانی چون غربت، تنهایی، سکوت و خلوت نیز در اینجا پر رنگ تر از قبل می شوند و گاه و بیگاه وجودت را به چالش می کشند.

نمی دانم آن بهتر است یا این! معیار سنجش، اشتراک ندارد و مقایسه این دو سخت ناممکن

اما می دانم که این قصه حتی خواب های مرا نیز تغییر داده است. دیگر در سکوت تنهایی نیمه شب خود، با رییس خود دعوا نمی کنم؛ بجای آن بر سر سفره مادر می نشینم و شبی مهمان کوفته، نیمه شب دیگری آبگوشت و نان سنگگ و پریشب بود که طعم حلیم را بیاد آوردم. آنقدر طعم غذا ها در خواب واقعی می شود که شاید مزه آن بیشتر از زمانی که آنرا می خوردم در دهانم باقی می ماند!

نگاه های ما / رویاهای ما / لذات ما و انتطارات ما ، اندک اندک تغییر می کند. اما من از تنهایی سکوت خویشتن بیزارم!

طاقت من

روزی فکر می کردم برادر کوچکتر من بی ملاحظه ترین موجود روی زمین است. راه که می رفت گرومب گرومب زمین رو می لرزوند. بببعضی واقع هم صدای موسیقی رو خیلی زیاد می کرد.
حال می بینم پیش برخی خیلی خوب بود.
یادمه آبله مرغلن گرفته بود؛ یک ماه از اطاقش تا اونجا که می شد بیرون نیومد تا من یک موقع نگیرم.
من نمی دونم واقعا انگار ببرخی بقول قدیمی ها از زیر بته به عمل اومدن؛ یعنی هنوز نمی دونی در یخچال رو باز می کنی و سر ما خوردی زرتی نباید تو یخچال عطسه کنی؟
یعنی مادر پدرت یادت ندادن که یک دستمال همراهت داشته باشی؛ یادت ندادناینقدر کثیف زندگی نکنی؟ یادت ندادن وقتی در اطاقت رو باز می کتی بوی گند لباس هات که من موندم چه بویی هست نزنه بیرون؟ یادت ندادن تمیز باشی؟ آخه ببشر مگه تو طویله قبلا زندگی کردی؟
به جرات می توانم بهتون بگم هیچ وقت و هیچ وقت برای شوهر کردن یا زن گرفتن تحصیلات یک نفر رو ملاک قرار ندین. این بچه ای که براتون حرفش رو زدم داره دکتری می خونه ولی شعورش در همین حدی هست که نوشتم.
هنوز نمی فهمه وقتی ساعت 1 نصف شب می اد خونه نباید در رو محکم بکوبونه به هم که ادم از خواب نپره! هنوز هیچ چیز نمی دونه!
من یکی که اگه روزی ازدواج بخواهم بکنم آخرین چیزی که نگاه کنم تحصیلات هست.
مهم شعور اجتماعی؛ رعایت حقوق دیگران، اخلاق؛ دروغ نگفتن؛ و هزار مساله اخلاقی دیگه است.
موفق باشید
پ.ن: هوا شده 21 درجه؛ من دارم خفه می شم؛ خیلی گرمه :(

سال سی

امروز بالاخره به دهه چهارم زندگی پا نهادم. شاید روزی فکر نمی کردم که این روز را در کشوری دیگر با مردمانی دیگر بگذرانم.
امروز در سوئد تعطیل بود، قصد گرفتن تولد نداشتم ولی اینقدر دوستان گفتند که تصمیم به برگزاری آن گرفتم.
حال خیل عظیمی از دختران پیام گذاشته اند که نمی شه یک روز دیگه تولد بگیری!!! آخه امروز کنسرت هست!
من هم گفتم؛ من دست خودم نبوده که :D عیب نداره هر کس نخواست می تواند نیاید
خوب جمع کوچکتر می شود و دوستانه تر؛ البته من جمع کوچک را بیشتر دوست دارم ;)
چند روز پیش رفتم کتابخانه دانشگاه و گفتم کتابی که می خواهم در کتابخانه نیست؛ چکار می توانم بکنم؟
مسئول گفت: در سایت کتابخانه های سوئد بگرد اگر بود برات سفارش می دهیم می آید. همانجا برایم جستجو کرد و در کل کتابخانه های سوئد هم نبود! تعجب کرد! بعد در آمازون جستجو کرد و کتاب را پیدا کرد و یک پرینت ازش گرفت بعد شماره کارت من رو هم روش نوشت گفت درخواست خریدش رو می دم؛ اگر موافقت کنند کتاب را تهیه و بهت ایمیل می زنیم. اگر خریداری شود خود بخود برای شما رزرو می شود که اولین نفر می توانید آنرا به عاریت بگیرید. دقیقا مثل ایران که کتاب وقتی خریداری می شد تا چندین وقت دست اساتید محترم خاک می خورد ;)
دارم می رم بساط تولد رو بر پا کنم
همگان شاد باشید
پ.ن 1: چند روز پیش یک قاچ هندونه خریدم از این میوه فروشی ه؛ دو کیلو بود؛ کیلویی 15 کرون یعنی تقریبا 2100 تومن!!!
فکرش رو هم نمی کردم که یک روز اینقدر هوس هندونه بکنم !
پ.ن2: یکی از دوستان دور که شاید فقط با هم سلام و علیک داشتیم و من هم چون احساس خوبی بهش داشتم؛ دعوتش کرده بودم؛ الان بهم زنگ زد و کلی بنده خدا شرمنده بود و اجازه خواست که به کنسرت برود! این حرکتش برایم خیلی با ارزش بود چرا که نزدیک ترین دوستان نیز حداکثر با پیامی در فیسبوک معذرت خواسته بودند و من اصلا از او انتظار نداشتم تماس بگیرد!
البته این برنامه کنسرت هم که نیست ؛ توی دانشگاه قراره یک گروه موسیقی بیان بنوازند ;)

توهم

من وقتی آمده بودم تنها کسی بودم که فکر می کردم ایرانی ها مردمان جدا بافته ای از سایر ملل هستند، عاطفی هستند، بامرام هستند، رفیق هستند و …

سر همین افکار به تدریج یاد گرفتم که بسیار کلک در این جماعت می توانی مشاهده کنی؛ در سخن رانی و ادعا درابتدای صف و در مقام عمل حتی در صف جایی ندارند. شاید تجارب گرانبهای من بخاطر این بود که بسیار در این مدت 8-9 ماهی که سوئد هستم بیشتر اوقات را با آنها گذراندم و شناختی حاصل کردم که شاید سالیان سال و با هزینه هایی بس گرانتر می بایست بدست می آمد.

یاد همکلاسی ام افتادم؛ روزی که آمده بودیم بهش گفتم بیا ایرانی ها با هم همگروه باشیم و گفت برادرم گفته فقط با خارجی همگروه شو؛ زبانت خوب می شه؛ من هم گفتم که اکثریت اینها که بدتر از ما صحبت می کنند و خوب شدن زبان هم نیاز به مطالعه داره وگرنه با تکرار غلط هایت زبانت خوب نمی شود! جالب است؛ امروز که شاید 8 ماه از ان داستان می گذرد می بینم فقط من هستم که درگروه هایم هیچ ایرانی وجود ندارد؛ وآن دوستم در گروهش حتی یک خارجی وجود ندارد! همیشه همینطور بوده، خلاف آنچه فکر می کنی و می خواهی حاصل می شود!

اما به واقع باید اعتراف کنم که دوستان بلاروسی؛ نپالی و دیگرانی که شاید بعضا ملیت شان را هم یادم رفته باشد بسیار مهربان و خوب هستند. در ظاهر با تو نمی خندند و در پشتت حرف دیگر بزنند. اگر نمره A گرفته ای و ازت می پرسند چند شده ای؛ بر خلاف دوستان ایرانی در چهره شان ناراحتی و اخم رو نمی بینی، بلکه بهت تبریک می گن و واقعن هم حس می کنی که خوشحال شده اند. حتی آن دختر ارمنستانی که با اینکه من را نمی شناخت آنقدر با ذوق و شوق اومد جلو و ازم پرسید که راسته که این درس رو A شدی و جالب بود که از اینکه من نمره خوب گرفته بودم او خوشحال بود!

پیش حرف هر دوست ایرانی که می شینی دارد از دیگری بد می گوید و در جلوی هم با هم به ظاهر دوستان ناب هستند. خسته شده ام از این همه نکبت و ریا!

چند روز پیش بود که این دختر بلاروسی داشت چند تا کلمه فارسی از من یاد می گرفت؛ من هم بهش یاد دادم که بگه “تو خوشگلی” بعد معنی اش رو بهش گفتم و گفتم مثل انگلیسی برای خانوم ها بکار ببر و برای آقایون نه! دیدم که سرخ شد! به راستی انتظار نداشتم حیا را در دختر بلاروسی ببینم! خدایا قصه هایی از فرنگ در قامت ما شکل گرفته که اگر نیک ننگریم تفاوت توهمات انباشته شده در فکرمان از واقعیت را تا ابد نخواهیم فهمید.

شاد باشید

بسکتبال

امروز جلسه دوم ای هست که می ریم بسکتبال بازی کنیم. دفعه قبل من بودم و یک دختر و پسر بلاروسی. البته قرار بود یکی از ایرانی ها هم بیاید که گفت مریض شده ام و خونه افتاده ام که هیچ
این دفعه هم قرار بود 3 تا ایرانی دیگه بیاییند که جالبه 3 تاشون بهونه آوردن؛ یکی گفت هوا ممکنه بارون بیاد و خلاصه هر کی یک بهانه آورد
حالا این دوست من، پسر بلاروسیه یک آگهی زد تو فیس بوک، الان 5 دقیقه می گذره که یکی از بچه های کلاس که المانی هست هم گفته میاد.
انگار قرار گذاشتن با ایرانی ها هیچ وقت به سرانجام نمی رسه ولی با این خارجی ها خیلی خوب میشه از این قرار ها گذاشت و انصافا هم سر وقت میایند نه مثل تولد یکی از دوستان که بنده 45 ذقیقه جلوی مک دنالد وایسادم تا اقایون و خانوم ها کم کم پیداشون بشه
از هر چی آدم وقت نشناس ه خوشم نمی آد.

ایران هم بودم همین مشکل رو داشتم که باید کلی منتظر این ملت سر قرار ها وای میستادم؛

روز قشنگی هست؛
هوا مه آلود و تمیز
جون می ده برای بسکتبال ;)

——-

پ.ن1: امروز یکی از ایرانی ها مون گفت من اگه بارون اومده باشه نمی آم؛ چون دستم کثیف میشه چون زمین کثیف ه :-o

پ.ن2: فکر کنم مشکل اصلی پرتاب هام رو فهمیدم بالاخره :D

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.